همیشه رها

حالا دیگه کل جوک افتاده بود اما انصافا جوکای سامر یه چیز دیگه ای بودو اگه جوک هم خنده دار نبود طرز بیان سامر همه رو به خنده وا میداشت. خلاصه بابام مثل همیشه که صدای خنده می شنوه اومد و یکم پیش ما نشست و گفت: "به به ما رو تو جمع شادتون راه نمیدین؟ ما هم دندون خندیدن داریماا!" اونم ترکوند... بعد از کمی واسه ما موقعیتش رو توضیح دادو گفت:" بچه ها اگه من امروز نرسم برم بیمارستان، شرکت واسه ما ماموریت میزنه و مثل این میمونه که من یه روز کار کردم و بهم سهمشو میده. و این انصاف نیست. دوس ندارم مثل آدمایی بشم که خودم همیشه ازشون بد میگفتم. پس اگه میشه توقف نکنیم و یه راست بریم شمال وقتی اونجا رسیدیم هر کجا که دوس دارین برین بگردین." اخمام رفت تو هم . یعنی چی؟ یعنی بابا می خواد بگه گه دیگه تو جاده واینستیم؟؟؟ نه امکان نداره. با التماس به بابا نگاه کردم و اروم گفتم:" ولی ما اومدیم خوش بگذرونیم.. بابا چرا همیشه کارتو به ما ترجیح میدی؟" بابا یه نگاهی به من انداخت که اصلا معنیشو نفهمیدمو رومو برگردوندم. به سهیلا گفتم:" به بابام بگو بزرگا همه برن، ما جوونا با هم.. تا اینکه برسیم به ویلا." سهیلا گفت: "خب خودت بگو." گفتم : "نه آخه تو پررویی!! من جرقه اش رو زدم تو اتیشش کن." سهیلا رو به بابام گفت:" عمو خوب شما زودتر از ما حرکت کنین تا دیرتون نشه چون بالاخره ماها دیر می کنیم." منم زود تایید کردم و گفتم:" آره آره" همه هم به نوعی رای مثبت خودشون رو به این پیشنهاد اعلام کردن. بابا باز بهم نگاه کرد . چشماشو تنگ کرد و ادامو در اورد و گفت:" آره آره، که وقتی من برسم بیمارستان از شما به عنوان اولین بیمارهای سی تی اسکن استقبال کنم. فک کردین همین جوری ما بریم شما جوونای مغز باد کرده رو بذاریم بیایین؟ لابد بعدش هم باید آواره ی دره ها ی این جا بشیم. اصلا حرفشم نزنین." ماهان بادی به غبغبش انداخت و گفت:" عمو من چند با  این راهو رفتم. دیگه از مهدی هم حرفه ای ترم." سمیر هم که تا اون لحظه رو سایلنت بود گفت: "بابا شما برو خیلات از بابت ما راحت باشه". منم دوباره بی اختیار گفتم: "آه آره." باز همه نگام کردن. بابا با انگشتش اروم چند بار زد رو سرم و گفت: "چی تو اون مغز کوچیکت میگذره؟؟" چشمامو گرد کردم و گفتم: "هیچی!!! ما به خاطر شما گفتیم،" بعد با لحن جدی ولی در واقع شوخی ادامه دادم: "من خیر و صلاحتون رو می خوام. بابا با صدا خندیدو بلاخره  بلند شد که بره گفت:" باشه پس ما میریم" منم زود گفتم: "مواظب خودتون باشینااااا، شیطونی نکینین در به درِ پزشک قانونیا بشیم. همه خندیدندو خلاصه ماشینا  رو تقسیم بندی کردیم:

بابا و عمو مهندس پاشا و عمو منصور با رانندگی مهدی

زن عمو، خاله ، خانم پاشا ، و مامان مهدی با رانندگی مامان

فرشید، سهیلا و پری رخ(که حالا با هم مچ شده بودن) و سامر با رانندگی ماهان

آرش، ونوس، سامان و من به رانندگی سمیر..

ادامه دارد...

نوشته شده در پنج‌شنبه 17 شهریور‌ماه سال 1390ساعت 02:06 ق.ظ توسط رها نظرات (0)|

چند ساعتی نگذشته که رسیدیم. هوا خیلی عالیه ولی رطوبت هوا و ندیدن آفتاب آدم رو افسرده میکنه. مثل این میمونه که به چیزی نیاز داری و انگار یه چیزی تو زندگیت کمه و اونو جا گذاشتی و اومدی اینجا. عوضش روبه روت دریاست. قبلنا زیاد رابطه ام با دریا خوب نبود. نمیدونم چرا احساس میکردم یه جنایتکاره و خیلیا رو تو خودش میبلعه و چه بی رحمانه عاشق و معشوقا رو تو کام خودش کشیده و چه بی وجدان پدر مادرا رو بی فرزند و فرزندان رو یتیم کرده. واینکه دریا چه آدمایی رو عزادار نکرده!! صدای دزدگیر ماشین عمو اینا داره گوشمو بیچاره میکنه (فک کنم خروسک گرفت) همه دورش جمع شدن و میخوان مثلا تعمیرش کنن. ماشین عمو اینا از دست این بارون شدید یهو همین جوری داره جیغ می کشه تا الان ،فک کنم چاره ای نیست جز قطع کردن سیمش. بگذریم داشتم راجع به دریا سخنرانی میکردم آره الان دیدم نسبت به دریا عوض شده و احساس میکنم یه وسیله ایه برای پاک شدن روح و جسم و تقریح و سر گرمی حالا که نگاش میکنم احساس می کنم دوسش دارم. دخترا و پسرا دارن کنارش میزنن و میرقصن. و دریا شاهد همه ی غم ها و شادی های ادماس! دوس دارم منم برم پایین با بچه ها ههمراه بشم اما خیلی خسته شدم. از طرفی هم...

راه دور و درازی بود فک کنم یه 8 ساعتی  تو راه بودیم. خیلی خوش گذشت با مهندس پاشا همکار بابا و خونوادشون رفتیم به اضافه ی خونه ی خاله که همیشه و همه جا وبال گردن مائن و چترشون 24 ساعته بازه. البته تو این مورد من خیلی خوش حالم چون قشنگیه شمال به شلوغ بودنشه، به دست جمعی زدن رقصیدنه، به گروهی خندیدن و خندوندنه.

سمیر دیروز به عمو و عمه زنگ زد گفت داریم میریم شمال، اما اونا تکلیفشون معلوم نبود و گفتن تا قبل از رفتن شما بهتون خبر میدیم و اگه زنگ نزدیم شما برید. ما هم امروز رفتیم ولی نیم ساعت از حرکتمون نگذشته بود که ماهان زنگ زد و گفت: "من و بابا و مامان میایم و خونه عمه اینا هم فقط ونوس و سامان برنامه ی خاصی ندارن و با ماشین ما میان." از شنیدن این خبر خیلی خوش حال شدم البته دوس داشتم علی و ایلیا هم بیان ولی ایلیا گفت درسای مهمی داره و نمیتونه! خلاصه قرار شد ما تو رستوران بلدرچین (نزدیک سد کرج) منتظرشون بمونیم تا اونا هم به ما ملحق شن. یکی ار اتاقکای بیرونشو اشغال کردیم با اینکه یه کم بزرگ بود ولی باید جمع و جور مینشستیم. بابا رفت غدا سفارش داد و گفت: به خاطر این جمعیت فک کنم تا 1 ساعت دیگه آماده میشه! منو سهیلا خوش حال بودیم ازین که میتونیم این جا رو خوب بگردیم و از نظر بگدرونیم. احساس سر خوشی و سر مستی میکردم. دوربین رو برداشتم و راه افتادم. اما همش از این سهیلای گور به گور شده عکس انداختم. همش میرفت لای درختا و ژست خرکی میگرفت و منو وادار می کرد  ازش عکس بندازم. از دور راه رفتن سمیرو تشخیص دادم که داره با پسرا میاد.  از 3 نفر بیشتر بودن به ما نزدیک و نزدیک تر میشدن و چشمای من جسمای بیشتری رو میدید و حالا پی بردم که 2 تا دختر هم دارن میان، به راحتی چهره ی ونوس عزیزمو تشخیص دادم و با خوش حالی جیغ کشیدم و دویدم سمتشون، هیجان سراسر وجودمو فراگرفته بود. زود به سمت ونوس رفتم و اون منو به آغوش کشید. با شور و هیجان داشتم سلام و احوالپرسی می کردم که خنده رو لبام ماسید. چی میدیدم؟ سامر هم اومده بود؟ اون دیگه واسه چی؟ قبل از این که دیگران پی به حالتم ببرن سهیلا مثل فرشته ی نجات اومد و با سلام و احوالپرسی جو رو عوض کرد. منم زود خودمو جمع کردمو رفتم پیش سمیر وایسادم. همه رو زیر نظر داشتم، اولین چیزی که راحت میشد اعماقشو خوند چشمای نگران آرش بودکه داشت منو می کاوید و دوست داشت مثل همیشه ته دلمو از چشمام بخونه. رومو برگردوندم و فرشید( پاشا) رو دیدم که مدادم سر به سر همه میذاره و سوژه ی اون لحظه اش سهیلا بود. ونوس هم داشت به ماهان نگاه می کرد و ماهان با آب و تاب جریان اومدنشونو واسه سمیر تعریف میکرد اینکه چه جوری همه با هم تو یه ماشین جا شدن. سرمو چرخوندم، همه تو حال خودشون بودن پری رخ دختر مهندس پاشا مغموم ایستاده بود و مثل این بود که از وضع موجود راضی نبود. اول اونو یه دختر پر افاده میدونستم ولی کم کم داره نظرم نسبت بهش عوض میشه. سامرو هم که اصلا نگاش نکردم اگرچه از دیدنش ضد حال خورده بودم ولی اصلا دوس نداشتم خوش حالیم ذره ای لطمه بخوره واسه همین بی تفاوت شدم. سامر هم خودشو بی اهمیت وانمود می کرد و من از این بابت خوش حالم.

تنها رفتم سمت همون اتاقک، اول سرمو بردم تو و یه سلام بلند دادم، همه هم با همون حالت جوابمو دادن. خودمو انداختم تو بغل عمو و زن عمو، سامان رو دیدم. احساس کردم عوض شده  ولی دقیقا نمیدونستم چیش؟ بهش سلام دادم و بعد از کمی احوالپرسی دوباره به صحبتاش بابابام مشغول شد. بچه ها هم اومدن ولی دیگه واقعا جا نبود، بابا پیشنهاد داد که جوونا برن اون رو به رو بشینن آقای پاشا هم با کمی تعلل پذیرفت. حقیقتش خوش حال شدم چون من روم نمیشد جلو بزرگترا شوخی کنم و به جایی نیاز داشتم که راحت اون جا رو بذارم رو سرم. همه مون نشسته بودیم و داشتیم با سر و صدا غذا می خوردیم و می خندیدیم. من کنارپری رخ نشسته بودم و باهاش صحبت مب کردم، اما خوب حوصله ام از این همه لفظ قلم حرف زدن و تعارف سر رفته بود و سرم داشت ارور میداد. لباش مثل آسیاب می جنبید و آرد تعارف بیرون میریخت...




نوشته شده در پنج‌شنبه 10 شهریور‌ماه سال 1390ساعت 07:45 ب.ظ توسط رها نظرات (0)|


Design By : Pichak